Tuesday, December 14, 2004
دوئل فیلم قشنگی بود. البته نتونست بغض منو بشکنه. شاید به خاطر این بود که با بچه ها بودیم و همش تیکه می نداختن. یه چیزایی از فیلم دستگیرم شد ولی فکر می کنم کامل نفهمیدم فیلم رو. به هرحال تصمیم دارم برای دومین بار برم و ببینمش
http://www.duel.ir
http://www.duel.ir
Friday, December 10, 2004
Sunday, December 05, 2004
روز دانشجو مبارک!! امیدوارم حداقل این یه روز رو دانشجو باشم
.......
و عمر می رسدبه سی، پنجاه، هفتاد
و حاصل چند فرزند
و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفندان آبادی بالا
چه فرق دارد؟؟ آبادی پایین
چوپان ها سرمست، مغرور
سرشیر هست
پنیر هست
و ماست های ترشیده
و گهگاهی گرگهای دریده
و در هر جشنی و در هر عزایی، سری بریده
من رفتم
می روم جایز نیست
من رفتم
من رفتم و حدیث گفتم
چوپان به از گوسفند
آزادی به از بند
چه با لبخند، چه بی لبخند
آزادی به از بند
.......
و عمر می رسدبه سی، پنجاه، هفتاد
و حاصل چند فرزند
و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفندان آبادی بالا
چه فرق دارد؟؟ آبادی پایین
چوپان ها سرمست، مغرور
سرشیر هست
پنیر هست
و ماست های ترشیده
و گهگاهی گرگهای دریده
و در هر جشنی و در هر عزایی، سری بریده
من رفتم
می روم جایز نیست
من رفتم
من رفتم و حدیث گفتم
چوپان به از گوسفند
آزادی به از بند
چه با لبخند، چه بی لبخند
آزادی به از بند
فردا امتحان میان ترم زبان ماشینه و این اولین امتحانم تو دانشگاهه که یه دور کامل درس و می خونم!!! حالا از شانس خوب، اینو از همه کمتر می شم!!
Monday, November 29, 2004
شعر "کوچه" از کتاب ابر و کوچه فريدون مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
Tuesday, November 23, 2004
کاش می شد با همین دستای خودم خفت می کردم، ولی نه، اینجوری هم دلم خنک نمی شه. خدا کنه هر بلایی سرم آوردی، خدا سرت بیاره و حتی خیلی خیلی بدترش. می دونم که تو این دنیا به حقت نمی رسی.هرچند اینجوری هم دلم خنک نمی شه. راستشو بگم، دلم هیچ وقت خنک نمی شه، تا آخر عمر. خدا لعنتت کنه، لعنت به تو، لعنت
Saturday, November 13, 2004
مژده، مژده . قابل توجه همه، مخصوصا اونایی که یه ماه از ساعت یازده و نیم به بعد گشنشون می شد: عیــــــــــــــــــد فطر مبارک! قبول باشه
بعد از یه ماه و پنج روزبیژن رو به زور بردن حموم. رکورد قبلی یه ماه بوده و الآن رکورد دست بیژنه که فکر نکنم به این زودیا شکسته بشه!! ایول بیژژژژی. با این حموم رفتنت دل رئیس کارخونة شامپو گلرنگ رو شاد کردی. ایول
به همین زودی ماه رمضون هم تموم شد. امیدوارم درک کرده باشیمش و تا ماه رمضون دیگه زنده باشیم و آدم بشیم (خودمو می گم، به دل نگیرید) و بفهمیم چه فرصتهایی رو از دست دادیم
Tuesday, November 09, 2004
و بدين سان مجيد هم تابلو شد !!! بسوزه پدر اين موجود سه حرفی !!!
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنـها نشستــــن
برای دیگران چون کــوه بــــودن
ولی در چشم خود آرام شکستــــن
...
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
کاش از شر این احساس لعنتی خلاص شم، همه چی رو به راه شه، یه بار هم بشه اونی که من می خوام. ولی نه، انگار نمی خواد اینجور شه
Friday, November 05, 2004
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
چند سالی بود که شبای احیاء و از اینجور وقتها ترجیح می دادم خونه بمونم ولی امسال این دو شب، کوی دانشگاه بودم. واقعا که با خیلی جاها فرق می کنه. کاملا احساسم عوض شده .این آقا امجد هم خیلی باحاله، شب 21 ماه رمضون کلی ملت رو خندوند. حرفاش هم خوبه. مثل بعضیا اصلا چرت و پرت نمی گه
بگیر دست مرا آشنای درد، بگــــــــــیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
...
محبت است که زنجیر می شود گاهـــی
